پاهام توی خاک نرم فرو میره . میخوام برای آخرین بار خوب نگاهش کنم.

مثل همیشه است. سفید، مرتب .روی صورتش یه چیزی کمه ، لبخندش .

اشکام دیگه نمی ذارند صورتش رو ببینم.

نازی خانم سنگ ریزه میزاره تو دستم و میگه سوره قدر رو بخون و بنداز توی قبر

مادرجون داره دایی جون رو صدا میکنه.

کنار مامانم بلند بلند گریه میکنم .


نویسنده : من و خودم ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩


 

خدایا ممنونم که اجازه دادی یه بهار دیگه رو هم ببینم.

پ.ن:امسال یه عالمه معجزه و دل خوش و سفره پربرکت برای همه میخوام.

 

 


نویسنده : من و خودم ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ تاریخ جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸


 

ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن !

 

 


نویسنده : من و خودم ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸



 

 

 

و مرگ آمد، زمانی که انتظارش را نداریم.


نویسنده : من و خودم ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸


فرم رو یه آقایی پر میکنه که خانومش نزدیک 1٠ ساله که دچار ضایعه شده.خانم متولد 1321و صاحب 12فرزند! است.

در قسمت عوارض ضایعه دوتا رو تیک زده :ناتوانی جنسی و ناباروری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجب


نویسنده : من و خودم ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸


به فروشنده میگم برام توی فاکتور بنویسه .

اسم شرکت رو می پرسه .

من میگم و مینویسه : انجمن حمایت از زایات(تعجب؟؟؟؟؟) نخاعی ایران


نویسنده : من و خودم ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸